ارشیا جونمارشیا جونم، تا این لحظه: 17 سال و 11 روز سن داره

ارشیا عشق کوچولوی منو بابایی

عید فطر 93

  ارشیای گلم امیدوارم مامانو ببخشی بابت این همه تاخیر برای آپ کردن وبت.  نمیدونم چه جوری ساعتا میگذره و روز و شبا با سرعت برق و باد میان  و میرن. این روزا خیلی زمان کم میارم. خیلی وقته میخوام بیام و ازت بنویسم  ولی نمیشه تا اینکه بلاخره طلسمو شکستم!!!   مرداد امسال یکی دو روز مونده بود که ماه رمضون تموم بشه منو تو با هم رفتیم مشهد. که بازم مثل همیشه خیلی خوش گذشت. مخصوصا که روز بعد از عید فطرم عروسیه فایزه بود. تقریبا بیست روز موندیم و بعدشم بابایی اومد یه هفته که مشهد بود با هم برگشتیم تهران.   بدون شرح... جای همگی خالی...   اینم تفنگی که مامانجون از مک...
11 آبان 1393

مسافرت به شمال دوست داشتنی!!!

خیلی وقت بود هوای یه مسافرت به سرم زده بود ولی همیشه هم با مخالفت آقای خونه به علت مشغله زیاد کاری روبرو میشدم تا اینکه بلاخره چهارم تیر بار سفر بستیم به سمت شمال. ولی اینبار پیشنهاد دادم بریم سمتی که تا به حال نرفته بودیم. ماسوله ... قلعه رودخان...فومن و.... ساعت 10 صبح از خونه راه افتادیم و ظهر رودبار بودیم. رودخونه رودبار: حدود ساعت 3 رسیدیم فومن و با بدبختی یه رستوران خوب گیر آوردیم ناهار خوردیم و رفتیم هتل.خیلی بد بود یه شهری که اینقد گردشگر داره نه یه رستوران درست حسابی داشت و نه یه جایی برای وقت گذرونی و تفریح. فقط یه دونه پارک داشت که بعد از یه استراحت دو سه ساعته رفتیم توش یه چرخی زدیم و ارشیا هم کلی بازی کرد. ...
19 تير 1393

اردیبهشت 93

ارشیای عزیزم ببخشید اگه دیر اومدم وبلاگتو آپ کنم. سرم خیلی شلوغ بود. گل مامان چند وقته حساااابی باهات درگیرم. همیشه با تغییر فصل تو لباس پوشیدنت به مشکل برمیخورم. مثلا پاییز که میاد و باید لباش گرمتر بپوشی مقاومت میکنی و دوست داری همون شلوارک و آستین کوتاه تنت کنم. الانم که هوا گرمه هنوز دوست داری لباس  کااملا پوشیده بپوشی. با اینکه خیلی گرمت میشه  نمیدونم چرا حرفمونو گوش نمیدی. دیشب که خوابت برد شلوار گرمی که پات بود در آوردمو شلوارک پات کردم. نصفه شب نمیدونم چه ساعتی بود بیدار شدی  گریه راه انداختی که شلوار میخوام . تا پات نکردم نخوابیدی!!! نمیدونم کی میخوای درست شی.... فعلا که درگیری همچنان ادامه داره و تو برنده ای! 2...
31 ارديبهشت 1393

بدون عنوان

خدایااااااا   تو دیگه کجا غیبِت زده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا نیستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   خدا جون این رسمش نیست............... بازم تنهام گذاشتی....................  
8 ارديبهشت 1393

نوروز 1393

عشق کوچولو و شیرین زبون مامان.... سال نو مبارک عزیزممممم . ایشالا امسالم مث سالای قبل یه سال پر خیر و برکت باشه برامون. مثل هرسال عید رفتیم مشهد. امسال یکم زودتر راه افتادیم.آخه مامانجون اینا قرار بود از مکه بیان. صبح روز تحویل سال یعنی بیست و نهم رسیدن و ظهر ولیمه داشتن. بعداز ظهرم تا رسیدیم خونه و یکم مرتب کردیم دیدیم 5 دقیقه مونده به تحویل  سال. بدو بدو  سفره هفت سینو انداختیم.با اینکه خیلی سریع پهن کردیم ولی خیلی خوشگل شد. امسال چون بچه اطرافمون زیاد بود به تو از همه بیشتر خوش گذشت و حسابی بازی کردی.   اینم از ارشیای من که آقایی شده واسه خودش! (بزنم به تخته!!!)         &n...
31 فروردين 1393

چند قدم مونده تا بهار...

امسالم داره با همه خوبی ها و بدیهاش تموم میشه. خدایا شکرت که یه سال دیگه هم بهمون فرصت زندگی کردن و کنار هم بودنو دادی.  امسال  سال خوبی بود. اتفاقایی خوبی افتاد.درسته به همه برنامه ریزیام نرسیدم ولی خب.... یه کاری که آرزوم بود بتونم انجام بدم و شده بود برام یه معضل بزرگ، تونستم و خیلی خوشحالم . جدیدا دارم یه کاری میکنم که واقعا عاشقشم. اصلا برام مهم نیست دیگران چه فکری میخوان بکنن. مهم اینه که از انجام دادنش لذت میبرم.. بزرگ شدن ارشیا رو هم وقتی حس کردم که داشتم عکسای پارسال عیدشو نگاه میکردم. ماشالا پسرم مردی شده واسه خودش. خیلی فهمیده شده . وابستگیه منم بهش روز به روز داره بیشتر میشه الانم که داره روز شماری میکنه واسه ...
20 اسفند 1392

عشق تخمه!!!

تا همین چند وقت پیش هر وقت تخمه میخریدیم آخرش بوی نا میگرفت و درسته همشو میریختیم دور ولی دو سه هفته ای میشه که ارشیا کوچولو و بابایی حسااابی تخمه خور شدن . اونم خیلی یهویی! واسم خیلی جالب بود وقتی دیدم ارشیا بعد از چند بار که تخمه رو با پوست خورد شروع کرد به شکوندنش. اونم خیلی ماهرانه و با یه حرکت و خیلی سریع! دوتامون داشتیم نگاش میکردیم و از تعجب دهنمون باز مونده بود. چند روز پیش تو اتاق بودمو  ارشیا طبق معمول شبکه پویا نگاه میکرد. وقتی اومدم بیرون دیدم پلاستیک تخمه جلوشه و مث طوطی ها تند و تند داره تخمه میشکونه. جالبه که پوستاشو حتما باید بریزه تو لیوان. حالا چرا ؟ نمیدونم!از انجایی که پسرکم هییییچ کاری رو بدون دلیل منطقی! ا...
26 بهمن 1392

بدون موضوع...

اصلا فکر نمیکردم مسافرتمون به مکه و مدینه اینقد تو ذهن ارشیا بمونه. اون موقع سه سال و 5 ماهش بود. تقریبا 10 ماه از سفرمون گذشته و من واقعا خوشحالم که اشیا با حسرت از اون روزا حرف میزنه.  دیالوگای پسرک با احساسم تو این روزا: کاشکی هنوز تو حرم پیامبر بودیم برای کبوترا گندم میریختم. (منظورش قبرستان بقیعه ) مامان.... من خیلی دلم برای مدینه تنگ شده... مامان خیلی خوش گذشت رفتیم حرم... مگه نه؟  مامان یادته اون روز توی مکه من ساکت بودم اجازه دادم تو نماز بخونی؟ مامان .... خب به مامانجون بگو ما رو با خودش ببره خونه خدا... این دو سه روزم که مدام میگه مامان چرا خونه ما پیش خونه خدا نیست؟ کاشکی خونمونو میبردیم پیش ...
28 دی 1392